#96 - بارون فقط یه پدیده هواشناسی نیست، قسم میخورم که شعور داره:))

دیروز داشتم ملت عشق میخوندم. شمس تبریزی توش میگفت، "تنها چیزی که تو دنیا ارزش داره عشق ه. حتی اگه آدما بهت بدی کردن، تو بهشون عشق بورز. چون کائنات عشقو میفهمن. درکش میکنن. اگه به کائنات عشق بورزی کائنات هم به تو عشق میورزه..."

من میخوندم و میخوندم و شیفته ی شمس تر میشدم.. اینا دقیقن عقاید خودم بودن. ینی عقیده که نمیشه گفت، چون تا حالا فرصتی پیش نیومده بود ببینم عملین یا نه. ایده بودن فقط.

بعد از ظهر، دوباره یه چیزی شد. کثیفی آدما دوباره اومد جلو چشمام. اشکمو دراورد. حالمو بد کرد. دیگه نمیخاستم چیزی بشنوم. حالم بد بود واقعا... تا جایی که میخاستم بزنم زیر همه چی. میخاستم خلاص شم... میخاستم دیگه نبینم. دیگه نشنوم. میخاستم برم بالا، اونقد بالا که چشمام نتونن آدما رو رو زمین تفکیک کنن. فقط دریاها و جنگلا رو ببینن...

گذشت و شب شد، همینجوری که داشتم فکر میکردم، دیدم رو صفحه گوشیم ساعت دوباره 00:00 شد. مث شروعای دوباره. انگار دیگه مهم نبود تو اون 23 ساعت و 59 دقیقه ای که الان تموم شد چی گذشته. الان دیگه همه چی نو بود. همه چی از صفر شروع میشد. ولی چند تا آدم اینو میفهمیدن؟ که دوباره میشه از نو شروع کرد..؟

چشمامو بستم. آرزو کردم این فکری که تو سر منه بیفته تو سر همه اون بیشعورایی که حالمو بد کرده بودن. همه اونایی که لجن میپاشن به زندگی بقیه. اونایی که عوضی ترینن. آرزو کردم عوض بشن، همه شون... آرزو کردم تو این 23 ساعت و 59 دیقه ی جدید، هیچکس کثیفی بیشتری نپاشه به دنیا. آرزو کردم وضعیت همینجوری نگه داشته بشه، لااقل واسه 23 ساعت و 59 دیقه. چهرازی گفت "ما گم شدیم. اینا کین بابا؟ ما اشتباهی بیرونیم! این کجاش تهرانه؟ از وقتی مرخص شدیم انگار خواب میبینیم. ولی لالیم. عالم هم همه کر. هیشکی رو دیگه نمیشناسیم. مارو برگردون تهرون، پول بلیطشم خودم بهت میدم... میخوایم بریم آسایشگاه پیش حبیب -که دیگه نیست- آلاخون والاخون شدیم. یه بلیط که دیگه انقد قر و قنبیله نداره!"

اینا رو شنیدم و اشکم درومد. اینا رو شنیدم و بغضم گرفت. هیچجا دیگه مثل سابق نبود. نسل آدمیزاد، همه جا رو به گند کشیده بود. تهرانو بیشتر از همه جا... بغضمو قورت دادم، اشکامو پاک کردم. دوباره بغضم گرفت. میشه همه چی مث سابق شه؟ میشه دوباره آدما با صفا باشن؟ میشه تیرگیا برن یه وری، دوباره همه صاف و ساده شن باهامون..؟

یهو یه بادی از بالکن که باز بود زد تو. با خودش بوی بارون اورده بود. از زیر پتو زدم بیرون رفتم تو بالکن، دیدم اشک آسمونم درومده. آسمونم داشت سعی میکرد جلوی گریه هاشو بگیره. داشت سعی میکرد بغضشو قورت بده، مثل من... هی قطع میشد و هی شدیدتر از قبل دوباره شروع میشد. چشمامو بسته بودم  و فقط به نم بارون که میزد تو صورتم فکر میکردم. به اینکه کاش بارون میزد، کثیفیا رو از تن آدما میشست. کثیفیای دلاشونو... کاش رنگ قلبای همه دوباره میشد قرمزِ جیغ، بدون حتی یه ذره سیاهی..

رعد و برق زد. انگار من داشتم بلند بلند فکرامو واسه آسمون میگفتم و آسمون گریه میکرد براشون. واسه آرزوهام. واسه دلتنگیام. بغضش این دفعه بدجور ترکیده بود. انقد شدید که دیگه صدای ماشینای دوازده شبی که هر از گاهی از تو کوچه رد میشدنو نمیشنیدم. انگار آسمون از قصد بلند بلند زار میزد، که صدای هیچکسو نشنوم. یه لبخند زدم. دلم آروم شده بود، بارون کار خودشو کرده بود. چشمامو باز کردم. شاید توهم بود، شایدم واقعیت؛ ولی از لای ابرا یه ستاره دیدم که بهم چشمک میزد، نمیدونم شاید سیریوس بود که تو اون هوای ابری هم معلوم بود. اون چشمک برام شد دلگرمی. برام نشونه ی عشق شد. انگار داشت بهم میگفت بذار همه دلا سیاه باشن. بذار همه پر از کینه باشن و نفرت و عوضی بازی. تو صاف و ساده باش. تو مث آینه باش. تو به همه چی عشق بورز، نومتروات. تو پاک بمون میون این همه سیاهی. و نگران آسیب دیدن از پاکیت نباش، چون به قول شمس اگه به کائنات عشق بورزی کائنات هم به تو عشق میورزه. و ایمان داشته باش که خدا عاشق اون ذره های سفیدیه بین یه دریا سیاهی. ایمان داشته باش که دستتو خدا گرفته، ولش نکن. عشقو هدیه بده به همه... کی میدونه، شاید اون رسالتی که سالهاست دنبالشی همینه:)


"قاعده بیست و هفتم: این دنیا به کوه می‌ماند؛ هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می‌آید. پس هر که درباره ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان نیکو سخن بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی که همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود."

- از مجموعه قواعد چهل گانه ی صوفی گری شمس تبریزی (کتاب ملت عشق - نوشته الیف شافاک)

[دُختَرِ هیولا] [سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ]

#95 - some infinities are bigger than anything you could imagine.💙

دارى با یه آرامش خاصى فیلم میبینى؛ یهو میاد بالا سرت... موهاتو بهم میریزه میگه آیلار... به فلانى و فلانى و فلانى و فلانى و ... [صد نفرو نام میبره:))] ...و مامانِ فلانى که مشهد بود و باباى فلانى که فلان جا بود گفتم برات دعا کنن. خودمم واست کلیییى دعا کردم امین و الهام هم همینطور. حالا چى شد، خوب دادى؟
و تو چطور میتونى این آدمو بغل نکنى و بهش نگى آره..؟
[دُختَرِ هیولا] [پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ]

#94 - راستش اصلاً قصد نداشتم این پست این شکلی بشه ولی خب هیولا شروع کرد به نوشتن و نوشتن... و این بهترین مدلیه که پست نود و چهارم این وبلاگ میتونست داشته باشه:)

آیلار...

اگه مرحله دو قبول شدی که هیچ؛ میری دوره و اونجا تموم تلاشتو میکنی! و یه مدال دهن پر کن میگیری و لبخند زنان به همه اونایی که میگفتن "دومای امسال هیچ شانسی ندارن" از دوره میای بیرون و میری واسه طلا...

اگه نشد که بشه هم اصلا اشکالی نداره چون تو امسال دو ماه کامل یه کلمه هم درس نخوندی و کلاً هفت ماهه که داری المپیاد میخونی! و نتیجتن کل تابستون برنامه میشه هفت صبح بیدار شدن، دو ساعت قدم زدن تو پارک با مامان که سر حال بیای، برگشتن خونه و ده ساعت درس خوندن!

حقیقتاً این یه بازی بُرد-بُرده! و بیخیال؛ چرا باید حالمون بد باشه بخاطر چیزای لعنتی ای که تقصیر ما نیست؟ تو گوشات پنبه بذار، چشماتو رو به تموم بدیایی که این چند وقت از آدما دیدی؛ تموم بی توجهیاشون... تموم حال بد کنیاشون ببند و فقط به آرزوهات فک کن. به هدفات... به اون صحنه ای که هر شب قبل خواب توو ذهنت تصور میکردی:)

آیلار!!

این تیکه رو از آقای ایرجی کوت میکنم که خوب گفت؛ فردا با یه کلاهخود محکم میری سر جلسه... و میخام با تمام وجودت بجنگی؛ حتی اون لحظه که همه خسته شدن و کم کم دارن شمشیرشونو میندازن زمین و تسلیم میشن... حتی وقتی به نظرت اومد همه از تو جلو ترن و قبول نمیشی... باید تمام تلاشتو بکنی... چون جنگیدنته که ارزشمنده نه پیروز شدن. همین که با تموم وجودت بجنگی، ینی پیروزی...


پ. ن.: چقد شبیه نامه های آندره ژید به ناتانائیل شد:|| :))

پ. ن. 2: کامنتاتونو جواب میدم. فردا.




"نگاهی خیره به نور...

وجودش همه شور...

حسی می‌گوید نزدیک است آن دور...

ایمان دارد

کوتاه است راه

... تا اوج!"

[دُختَرِ هیولا] [چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ]

#93 - overthinking

غم داشته باشی. دلت یه خوشحالی اساسی بخواد. دلتنگ باشی. فکر و خیال ولت نکنه. و بدتر از همه اینکه نتونی حرکتی در راستای بهبود همه اینا بزنی...

و به علاوه ی همه اینا، چهرازی تو گوشت بخونه "من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر!" و تو با خودت بگی که حبیب و جمشید چقد منن. جفتشون، انگار فقط اونان تو این دنیا که منو میشناسن. منو بلدن. همه ی همه ی همه ی منو...
[دُختَرِ هیولا] [سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ب.ظ]

#92 - خدا، تموم خوشحالیاى دنیا رو بفرست تو دل "ر" و "ن" و بقیه اونا که دلیل خوشحالیشون پیششون نیست...

من یه کاره بد کردم. یه کاره خیلى خیلى بد.

من رفتم تو وبلاگ "ر" که لینکشو گذاشته بود رو اکانتش تو انجمن سمپادیا. من وبلاگشُ خوندم هیولا. پست به پستشو. حتى پست سوم دِیشو. من فهمیدم که چقدر سختى کشیده... چقد خورد شده...

"ر" رو دوسش دارم... نمیفهممش، هیچى از دردایى که کشیده حالیم نمیشه اما... به نظرم قویترین دختر این سنّى اى ه که دیدم.

هیولا من جرئت کردم پست سوم دِیشو بخونم... و اشکام بند نمیان...

.

..

 فک نکن بهش انقد، لعنتى. انقد به این موضوع لعنتى فک نکن. انقد به ترسات فک نکن. به خوشحالیا فک کن... به دلخوشیات...

آیلار..؟

[دُختَرِ هیولا] [سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ]

#91 - (:...Never let the fear of striking out, keep you from playing the game

این غیر قابل باوره که هر وقت حالم گرفته ست و میزان فکر کردنم تو روز به "همه چیز" خیلی زیادتر  از حد معمول میشه، A Cindrella Story حالمو خوب میکنه. :)





پ. ن. اضطراری: فونت فارسی و انگلیسی مناسب برای قالب وبلاگ معرفی کنید! همه فونتام گم شدهههه
[دُختَرِ هیولا] [سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۰۴ ب.ظ]

#90 - به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، که گر مُراد نیابم به قدر وُسع بکوشم:]

تو مکانیک کوانتوم چند تا دیدگاه وجود داره. مثل اصل عدم قطعیت هایزنبرگ. اما یه دیدگاه دیگه هم وجود داره که فکر کنم بهش میگن دیدگاه "ندانم انگارانه".
دیدگاه ندانم انگارانه کلاً ایده ش اینه که من نمیتونم هیچ حرف قطعی ای درباره رفتار الکترونها اطراف هسته اتم بزنم چون نمیتونم آزمایشش کنم. پس کلاً بیخیالِ ماجرا میشم، اصلاً به من چه که الکترونای اطراف هسته چطوری حرکت میکنن؟؟
اون یکی دیدگاهی که همتون شنیدید همون عدم قطعیت هایزنبرگه. عدم قطعیت میگه ما نمیتونیم بگیم یه الکترون، تو یه زمان خاص، دقیقاً کجاست؛ ینی هیچوقت نمیتونیم بگیم الکترون کجای هسته ست! اما میتونیم پیش بینی کنیم که کجاها احتمال حضور الکترون بیشتره.

به نظرم زندگی هم همینطوریه. بعضیا ایده شون اینه که اصلاً معلوم نیست که تهش موفق بشم یا نه! پس تلاش هم نمیکنم!
ولی بعضیای دیگه میگن، مهم نیست موفق بشم یا نه، من میگردم و مسیرایی که توشون احتمال موفقیتم بیشتره رو پیدا میکنم و توشون قدم میذارم! اینطوری احتمال موفقیتم بهتر از دست به سینه نشستن و سر جای خودم موندنه!


پی نوشت: از آثارِ ارشدِ فیزیک خوندنِ "ب"!
عنوان: شعر سعدی:)
[دُختَرِ هیولا] [يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ]
Designed By Aylar                                    Script writing by Erfan Powered by Bayan